تبليغاتX
جزر و مد

جزر و مد

زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است ...

ديدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودم

 

از من و هرچه در من نهان بود

ميرميدي

ميرهيدي

يادم آمد که روزي در اين راه

ناشکيبا مرا در پي خويش

ميکشيدي

ميکشيدي

آخرين بار

آخرين بار

آخرين لحظهء تلخ ديدار

سر به سر پوچ ديدم جهان را

باد ناليد و من گو کردم

خش خش برگهاي خزان را

  

باز خواندي

باز راندي

باز بر تخت عاجم نشاندي

باز در کام موجم کشاندي

گرچه در پرنيان غمي شوم

 

 سالها در دلم زيستي تو

آه،هرگز ندانستم از عشق

چيستی تو

کيستي تو

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 16:23 توسط محبوبه| |

به هر طرف که نگاه مي کنم سياهى مي بينم.ديگه به هيچکى اعتماد ندارم و بدتر از همه به خودم.يک گوش در و يک گوش دروازه.بهتره بگم ديگه گوشى برا شنيدن ندارم چشمى براى ديدن و قلبى براى دوس داشتن.اينجا باتلاقه که هر چى بيشتر مي مونم بيشتر فرو ميرم.۲۴ ساعت برام ۲۴ روز ميگذره.حتى باورم شده هيچکس هستم همون هيچکسى که روزى همه کس بود و دنياش فقط يک کس بود.از اونجا که بخت با من يار نبود همون يک کس رو هم ازم گرفت و گفت حالا حالاها سماغ بمکم تا اموراتم بگذره...

يك کلمه رو قلبم خالکوبى شده و اونم حسرت هست . حالا حسرت چى و کى بماند براى دل بى دلم.به قول مادربزرگم پيشونى کجا منو ميشونى؟!

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 13:10 توسط محبوبه| |

دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاري که مي رسد از راه؟

يا نيازي که رنگ مي گيرد

در تن شاخه هاي خشک و سياه

 

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

با نسيمي که مي تراود از آن

بوي عشق کبوتر وحشي

نفس عطرهاي سرگردان

 

لب من از ترانه مي سوزد

سينه ام عاشقانه مي سوزد

پوستم مي شکافد از هيجان

پيکرم از جوانه مي سوزد

 

هر زمان موج مي زنم در خويش

مي روم، مي روم به جائي دور

بوتهء گر گرفتهء خورشيد

سر راهم نشسته در تب نور

 

من ز شرم شکوفه لبريزم

يار من کيست ، اي بهار سپيد؟

گر نبوسد در اين بهار مرا

يار من نيست، اي بهار سپيد

 

دشت بي تاب شبنم آلوده

چه کسي را بخويش مي خواند؟

سبزه ها، لحظه اي خموش، خموش

آنکه يار منست مي داند!

 

آسمان مي دود ز خويش برون

ديگر او در جهان نمي گنجد

آه، گوئي که اينهمه «آبي»

در دل آسمان نمي گنجد

 

در بهار او ز ياد خواهد برد

سردي و ظلمت زمستان را

مي نهد روي گيسوانم باز

تاج گلپونه هاي سوزان را

 

اي بهار، اي بهار افسونگر

من سراپا خيال او شده ام

در جنون تو رفته ام از خويش

شعر و فرياد و آرزو شده ام

 

مي خزم همچو مار تبداري

بر علفهاي خيس تازهء سرد

آه با اين خروش و اين طغيان

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

 

پ.ن : این روزها شعرها فقط میتونه آرومم کنه و بس.

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 13:35 توسط محبوبه| |

حالم بد نیست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!! خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم بعد ازاین بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم نیستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش من نمی گویم،دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت باد شیرین! شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!! وای! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو دیوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان اینهمه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی،کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه! هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم "
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 12:48 توسط محبوبه| |

الهی !

حاضری! چه جویم؟

ناظری! چه گویم؟

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 15:35 توسط محبوبه| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ